عبدالله مستوفى

59

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

سگ و دربان چو يافتند غريب * اين گريبان بگيرد آن دامن را از نظر گذراند و پيش خود گفت « بايد به او حالى كنم كه مرا شاه خواسته است تا مثل دربان اول به عذرخواهى بيفتد بعد از اين فكر بود كه ميرزا شانه و ريش خود را پهن كرد و گفت : « مرا شاه خواسته است . » بر اثر اين جمله دربان از توى اطاق بيرون پريده و روبروى شاعر ايستاد و دو سه بارى سروشكل ميرزا را ورانداز و مخصوصا نگاه خود را چندبارى از سر شروع و بقدم ختم كرد و گفت : « ترا . . . . ؟ ترا شاه خواسته است . ؟ . اى بابا ! ! برو پى كارت من بخيالم با يك آدم چيزفهمى سروكار دارم ! اين مرد پاك خل است ! برو جانم ! برو پى درويشيت ! عصر ماه رمضان ميخواهى هزار تا بدوبيراه حتى گوسرو با سرمه براى ما چاق كنى ؟ ! ميرزا بقدرى از حال طبيعى خارج بود كه شايد قسمت آخر بيانات دربانرا نفهميد و ميخواست آنچه را كه قبلا به آن مصمم شده و تذكر شعر سعدى از آن جلوگيرى كرده بود عملى كند . ولى همين كه دهن باز كرد فراش قرمزپوشى مثل اينكه از زمين جوشيد جلو او سبز شد و با يك تعظيم غرا ، فتيله باروت عصبانيت ميرزا را كشيد و گفت : « اسم سركار آقاى آقا ميرزا آقاى شيرازى نيست ؟ » ميرزا گفت : « چرا » گفت : « قبلهء عالم » « 1 » منتظر شماست بفرمائيد ! اين قاپوچى اصلا مردكهء نفهمى است مردك ابله ! شاه نيمساعت نيست كه دو بار سراغ آقا را گرفته دو نفر دنبالشان فرستاده ، تو اينقدر نفهمى كه جلو يك همچو آقائى را ميگيرى ؟ ! » ميرزا كاملا آرام شده بود باوجوداين برگشت اثر شكست را در چهره دربان تماشا كند و شايد بريش او بخندد ولى از دربان اثرى نبود ، يك تكه نان شده و سگش خورده بود . « 2 » ميرزا به راه افتاد بدون اينكه نظرى به اطراف خود بيندازد ، گردن خود را راست

--> ( 1 ) - در اين دوره حتى تا اواسط سلطنت ناصر الدين شاه خواه در مقام خطاب و خواه در مقام خبر ، شاه را قبله عالم ميگفتند كلمه مركب اعليحضرت كه از كلمات عربى مصطلح دربار عثمانى بوده و بجاى ( ماژسته ) اروپائى مصطلح شده است هنوز معمول نشده بود ، فردوسى شاعر عاليمقام ماژسته را كه ريشه آن ( مايستاى ) لاتين است به مهست تفسير يا ترجمه كرده و از سلطنت انوشيروان ساسانى به‌بعد يكى دو جا اين تفسير يا ترجمه را در القاب پادشاهان به كار برده است ، چنان كه نامه انوشيروان بكارداران خود را اينطور شروع مىكند : سر نامه بنوشت كاين از مهست * سرافراز كسراى يزدان‌پرست و اين درست همان « مايستاى » لاتين است كه به مهست تبديل و معمول شده بوده است و اينكه نوشتيم مهست ترجمه و اقتباس از زبان لاتين است باينجهت است كه در قبل از زمان انوشيروان در تمام شاهنامه ذكرى از اين لغت نيست و ازاين‌رو ميتوان به اين نتيجه رسيد كه مهست را ايرانيها در اين دوره از « مايستاى » لاتين گرفته و جزو لغات خود با تغيير جزئى به كار بسته‌اند كه در كتابيكه فردوسى از روى آن شاهنامه را بنظم درآورده است اين اصطلاح موجود و شاعر عاليمقام عين آن را ذكر كرده است و بد تعبيرى نيست و از اعليحضرت قشنگتر است . مثلا بجاى اعليحضرت همايون شاهنشاهى اگر مهست همايون شاهنشاهى نوشته و گفته شود انشاء إله كهنه‌پرستها كه با فارسىهاى خوب هم دشمنند چون استعمال اين لغت خيلى كهنه است براى آن لغاز نخوانند . ( 2 ) - نظير « روغن بود و به زمين فرورفت » ، كنايه از پنهان شدن شخص از انظار و مفقود شدن چيزى است كه آنچه پى آن بگردند پيدا نكنند .